کل دوران مدرسه برایم جذابیت خاصی نداشته و ندارد و هم اکنون نیز سعی میکنم ان سالها را به یاد نیاورم ولی یک خاطره هیچ گاه برایم قابل هضم یا فراموشی نیست.دبیر ریاضی داشتیم که از شهر کوچک تری آمده بود و هنوز وقت نکرده بود دریچه های ذهنش را به قدر کافی به روی دنیای تازه باز کند به گمانم بدجوری دچار دگماتیسم شکل گرفته در اوایل شروع معلمی اش بود ....با برادرم اکثر سالهای مدرسه را هم کلاسی بودم ، روزی امتحان ریاضی ام زیر ۱۰ شد و برادرم نمره خوبی اورده بود و معلم کذایی به جای راه های فراوان و متنوع برای تشویقم به ریاضی جمله ای به کار برد که هنوز روحم را خراش می دهد.گفت "اگر امتحان بعدی نمره کم بیاری به جای تو برادرت را تنبیه میکنم "این جمله برایم دردآور بود نه چون برادرم را خیلی دوست داشتم یا از تنبیه شدنش دلگیر میشدم ، درداور بود چون حس میکردم به غرورم توهین شده...امتحان بعدی را ۱۷ اوردم و برادرم ۱۵ شد و معلم با آن لبخند زشت زیر لب گفت آن تهدیدم برایت موثر بود.دلم میخواست بگویمش که آن چند روز چقدر برایم سخت گذشت و چه آشوب و استرسی را پشت سر گذاشته ام اما بلاهتی که در چشمانش موج میزد بی خیالم کرد.چند سال قبل همان معلم را جایی دیدم، هنوز مرا به یاد می اورد و البته برادرم را . به گمانم هنوز به خود می بالید به خاطر روش تنبیهی که برایم منظور کرد.و هنوز آن بلاهت در چشمانش موج میزد...خودم را بی تو دل خوش میکنم جانا به هر نوعیگهی با اشک جان فرسا گهی لبخند مصنوعی
برچسب:
نویسنده: الینا خوشنام
تاريخ: دوشنبه
24 ارديبهشت
1403 ساعت: 13:25